تا سحر در نظرم نرگس شهلای تو بود
هرچه کردم که دل از خاطر تو برگیرم
نشد از بس همه جا یاد تو وجای تو بود
یاد باد از طرب دل که در آن جمع وصال
دیده تا قعر وجود محو تماشای تو بود
آن دو تا نرگس مست جمله دلها بشکست
وای از این دل که اسیر رخ زیبای تو بود
یادم از رنگ شراب آمد وسرخی غروب
هر دو از رنگ دو تا زلف فریبای تو بود
من کجایم اینهمه بند و بلایم از کجا
درد عشقی که همه وعدهء بیجای تو بود
حالیا وقت سحر آمدو شب خیمه کشید
وه چه فرخنه شبی فرصت رویای تو بود
مبتلا دردی بدیدم روزگارش چون (بهار)
جویبار دیده گانش .که به دریای تو بود


