دلا بر خیز زمستان شد خزان قصد سفر دارد
بگو در این دم اخر به حال ما نظر دارد
بگویید تا خزان اینک قدم آهسته بردارد
زکوی عاشقان اینک گذر دارد گذر دارد
خموش ای بلبل دستان که برف امد به کوهستان
نه گل مانده نه بد مستان جهان لطفی دگر دارد
نه رنگی در چمن مانده . نه بوی یاسمن مانده
نه ناز نسترن مانده .نه برگی ان شجر دارد
بیا از کینه ها بگذر دمی کار جهان بنگر
جهان گشته سپید یکسر . ز یکرنگی خبر دارد
نه ان برفی که می بارد خیال رقص خوش دارد
نشان از صد هنر ارد که ان صاحب هنر دارد
مشو غافل ز حق یکدم ترا باطل ز ره دارد
که هر گندم که می روید به همراهش دوسر دارد
حذر از اتش نفست ترا در آتشش سوزد
که آتش این نمی داند که هیزم خشک و تر دارد
چنان در آتش عشقت دل و جانم بهم سوزد
نه تسکینی دوا بخشد نه برفابه اثر دارد
چه می ترسانی از منزل که راهی پر خطر دارد
که ما را مرغ حق هر شب به زیر بال و پر دارد
دلا امشب در این محفل چو شمعی در لگن سوزی
چو روز آید برون همه مستان ز روی تو حذر دارد
کنون ای گل ز سوی ما خیال آسوده تر باشد
( بهار ) قدرت چنان داند که زرگر قدر زر دارد



1 نظر:
بسمه تعالي
سلام عليكم
دوست گرامي ما شما را لينك كرديم منتظر لينك شما و هم انديشي تان هستيم.
از ما نيز ديدن فرماييد.
همياران جوان شهرداري اروميه
http://hamyaranejavanshahr.blogfa.com/
ارسال يک نظر