------------------- ( خدایا کمکم کن )
بیدلان خفتند و من بیدار هنوز
ره دراز و روی شب بسیار هنوز
نی به یک جرعه بهم افتاد چشم
نی زمستی از سرم دستار هنوز
کوسحر تا مرغ صبح بانگی زند؟
بسته بر او رنگ شب منقار هنوز
خلوت ماه است و من با یاد او
سوز زخم از دشنهء دلدار هنوز
آبرو از کف شد ازرازش نپرس
او نکرده راز دل اظهار هنوز
شرم بادا سالها طی شد ز عمر
پیری امد وانشد اسرار هنوز
ماه من مست از شب و گیسوی او
یاد زلفش میکند هشیار هنوز
راز ها دارد دلم از چشم او
تا شب است بر رازها ستار هنوز
شکوه ها دارد دلم از چرخ دون
من هنوز وامانده او دوار هنوز
این غم و و آن زخم و یاد ان صنم
می شود هر روز و شب تکرار هنوز
شب گذشت اینک رسد صبح ( بهار)
بر نیامد بر روی هم ابصار هنوز
_______________ ( تقدیم به خدا ) بهمن وحدتی (بهار



0 نظر:
ارسال يک نظر